تبليغاتX
منتظر ظهور
فان حزب الله هم الغالبون

بسم رب المجاهدین فی سبیل الله

 

....این روزها واژه ها رنگ و بویی دیگر دارند.چون گمنامی ....

.... که مردان بی ادعای تاریخ شهرت در اوج می دانستند اکنون سکوت در غربت می پندارند....

....هر واژه ای در قلب معنایی دارد و اما گمنام...

....گمنام یعنی نگاهی آشنا بر قلب های ترک خورده.یعنی اوج عشق.اوج ایثار اوج جوانمردی...

... و خوشا به حالتان اي مشهوران گمنام...خوشا به حالتان كه سرزمين خاكي را براي من و ماي چسبيده به اين خاكدان رها كرده ايد، روح بلندتان را به آسمان پيوند زديد... و واي بر ما؛ واي برما كه دل سنگينمان ياراي بردن خيالش را به آسمان ندارد...

... اي مقتداهاي آب و اي ستارگان نوراني كه اين كم ترين هاي زميني شما را گمنام مي‌پندارند! با خداي خود چه گفتيد كه اين قدر عاشقتان شد؟! ....

چگونه سالار زينب را خوانديد كه مجذوبتان شد؟!...

و چگونه آواز غم سر داديد كه امام زمانمان به ديدارتان آمد؟!...

شهداي گمنام چون شهاب‌هايي بودند آسماني. چرخي زدند و جهان را نوراني كردند. سپس محو شدند و ديگر هيچ كس آنها را نديد..

...... ما را دعا كنيد اي پرستوهاي مهاجر و اي دست نيافتني ترين دست يافته ترين آرزوهامان......                        ‌‌

 

گمنام یعنی سکوت بلندی که فقط در طلائیه و شلمچه و فکه و ... شکسته میشود....

....و تو از طلائیه گفتی و من از مدال های طلایی می گویم که سالار شهیدان بر گردن ستاره های حماسه ساز تاریخ آویخت.مدال طلای عشق و ایثار و شهامت.مدالی به رنگ خون سرخ شهیدان.مدالی طلایی برای شورآفرینان پرشور، که اهل سعادت آباد عشق بودند و از ساکنان سرزمین سبز نماز.اهل محله رکوع بودند و ساکن قصر سجود.ملیت بندگی داشتند و لهجه شان لهجه خشوع بود.

 و چه زیبا تمام مهر خود را به دوست ابراز کردند و چه قدر ساده و صمیمی تمام خلوص خود را  با سجده ای نثارش نمودند.

آنان که خنکای نسیم ذکرشان تا محمل های بهشتی بهشتیان می رسید و ندای ملکوتی یارب یاربشان آن سوی آسمان پاکی ها را درمی نوردید.همان دلهای سودایی و بی قراری که آتش عشقشان جز به دیدن روی یار آرام نگردید و سینه هاشان پرجوش و پرخروش در امتداد نفس های عشق هم چنان در تپش بود.

همان دریادلان  صف شکن که اقیانوس قلبشان مالامال بود از عطر زیبای یا حسین.

عاشقانی که تپه های تیره خاک را پیمودند تا به قله های روشن افلاک بپیوندند.لاهوت را درنوردیدند و شاید به فرا تر از آن دست یافتند.

....و چه عشقناک زیبایی آفریدند و زیبا شدند...

بزرگ مردان حماسه ساز تاریخ ،که هنگام وصال،علی علی گویان،ندای «فزت برب الکعبه» سر دادند.

 به خورشید ایمان دست یافتند، در حالی که حسین حسین می گفتند.

سرداران رشید قرآن که به  تنها ترین سردار اقتدا کردند و بی مهریشان نسبت به این عالم خاکی گرفتار های خاک و خواب را شبیه ام ابیها ابراز نمودند.

یگانه های تاریخ که رؤیای شیرین وصلشان جز با ناله هاشان به وقوع نمی پیوست.ناله هایی که رنگی غریب داشتند و بویی ناآشنا و گویی از عالمی دیگر می آمدند.

و طلائیه تکه ای از بهشت که در آنجا می توانستی نه یک خورشید بلکه صدها نه هزارها خورشید ببینی.خورشید هایی عالمتاب که خورشید نورش را از نور قدومشان گرفته بود و نمی دانست که حرارتش از هرم نفس این لاهوتیان است.

سخن از شلمچه به میان آوردی که همانا شلمچه قرارگاه ظهور همه خوبی هاست.سرزمین عشق که تجلی تمامی مظاهر عاشقی است و محل اجابت«اللهم الرزقنا توفیق الشهادت»هاست.

نقطه وصل همه جاده های عشق است و همه عشق ها،عاشق ها و عشق بازی ها به آن منتهی می شوند.

از دور که می نگری گویی آسمان به زمین چسبیده؛نزدیک که می شوی می بینی نه این زمین است که با آسمان یکی شده و این نقش و نگار زمین است که ستاره های پرفروغ آسمان می پنداشتی شان و آن جاست که از خدا می خواهی تمام آرزوهای آرزومندان آرزوهای بزرگ را به تو بدهد.

و زمین که گویی بال در آورده، به این بالندگی اش می بالد.

وقتی به میانشان می روی دیگر مرز بین زمین و آسمان را در نمی یابی؛روی زمین راه می روی اما بوی خاک را احساس نمی کنی.جایی که زمزمه سلام و صلوات عرشیان را می شنوی که پیرامون این مردان خدا طواف می کنند.....

..... در نهایت فقط یک چیز می بینی و یک سخن می شنوی و آن هم عشق است و عشق .....                              

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 20:18  توسط طیبه رفیعی   | 

منتظرت مي مانم.......

مهدي جان


 

برکه زلال قلبم تصوير پر شکوه تو را در بر گرفته و بدان که من قامت بلند و زيباي تو را در قصيده اي بلند و با شکوه در قلبم به تصوير در آورده ام.


 

مولا بيا که از نبود تو تمام فرزندان عشق بي قرارند...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 9:8  توسط طیبه رفیعی   | 

واي مادرم....
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 9:4  توسط طیبه رفیعی   | 

گفتم که در فراقت عمريست بي قرارم 


گفت از فراق ياران من نيز بي قرارم


گفتم به جز شما من فريادرس  ندارم   


گفتا به غير شيعه من نيز کس ندارم


گفتم که ياورانت مظلوم هر ديارند  


گفتا مرا ببينند مظلوم روزگارم


گفتم که شيعيانت در رنج و در عذابند 


گفتا به حال ايشان هر لحظه اشکبارم


گفتم که شيعيانت جمعند به ياري تو  


گفتا که من شب و روز د رانتظار يارم


گفتم که چشم شيعه گريان بودبه راهت     


گفتا که من هميشه بر ديده اشک دارم


گفتم که دشمن تو در فکر محو شيعه است   


گفتا به حال شيعه هر لحظه پاسدارم


گفتم به شيعيانت آيا پيام داري     


گفتا که گفته ام من هر دم در انتظارم


گفتم که اي امامم از ما چرا نهاني    


گفتا به چشم محرم  همواره آشکارم


گفتم به چشم انوار آيا تو پا گذاري  


گفتا که شستشو ده شايد که پا گذارم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 8:55  توسط طیبه رفیعی   | 

بسم رب مجاهدین فی سبیل الله

برای شنیدن نسخه جدید یار دبستانی من برای احمدی نژاد اینجا را کلیک کنید.......

                                                                 یا علی 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 12:28  توسط طیبه رفیعی   | 

فان حزب الله هم الغالبون..........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 16:26  توسط طیبه رفیعی   | 

سلام

ایرانیا یه عادت خوبی دارن اونم اینه که هر از چند گاهی حتما باید یه مشت بزنن تو دهن استکبار.

چند وقت بود که نزده بودن تو دهن استکبار واسه همین عقده مونده بود تو دلشون و این عقده رو یهو خالی کردن و یه مشتی زدن زدنی....

اینا فقط تو دهن استکبار مشت نزدن بلکه تو دهن چیزلاحاتم مشت زدن

عجب مشتی...........

یاعلی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 16:19  توسط طیبه رفیعی   | 

 
ملت غیرقابل پیش بینی ایران باز هم حماسه آفرید.
مردم گفتند که اهدافشان با افرادی که خود را روشنفکران جامعه نامیدند یکی نیست. مردم گفتند که دولت اسلامی می خواهندواز فقر وفساد وتبعیض خسته شده اند.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 13:41  توسط طیبه رفیعی   | 

يه بازي مردونه
به هركسي كه صد افتاد
رييس جمهور همونه
**********
مابچه هاي محل
هر پنج تامون حاضريم
حسن علي مرتضي
محمود و مجتبي
**********
قرار شد هركسي
برنامه‌اش را بياره
براهمه بخون
شايد كه راي بياره
**********
اول حسن شروع كرد
رفت و رو سنگي ايستاد
دستشو برد توجيبش
كاغذش را درآورد
**********
گفت اگه مسئول بشم
هزارتا قصر مي سازم
هركدام را به يكي
از فاميلام مي‌سپارم
**********
وقتي كه مسئول شدم
صدتاهتل مي‌سازم
برا مسافرامون
سنگ تموم مي‌ذارم
**********
همونايي كه از قبل
با صدتا همراه مي يان
مي‌يان كه نفت ببرن
چيز ديگه نمي خوان

نوبت مجتبي شد
بادي توسينه انداخت
كاغدشو را درآورد
بعدش شروع كرد وگفت
**********
گه كه مسئول بشم
يك شبه پولدنار بشم
مي‌رم توي شمال شهر
يه مدرسه مي‌سازم
**********
يه مدرسه بزرگ
پراز زمين بازي
درسهاي اون همينه
ورزش هنر نقاشي
**********
يونيفورم بچه ها
كت شلوارهاي مشكي
اگه خداهم بخواد
كرواتي رنگي
**********
حالا بايد محمد
برنامه‌هاش را بگه
مي ره روي همون سنگ
كاغذو درمي‌آره
**********
مي گه بنام خدا
اگه كه مسئول بشم
يه باشگاه ورزشي
تو دل شهر مي سازم
**********
از بچه‌هاي محل
يه تيم خوب ‌مي‌سازم
مربي خارجي
ازبرزيل ميارم


**********
مرتضي خنده‌اي كرد
كاغذش را درآورد
رفت‌و روي همون سنگ
با صداي بلند گفت
**********
حسن مي‌شه معاون
مجتبي هم وزيرم
محمد هم مشاور
علي مي‌شه مديرم
**********
بعد با كمك همه
ايران را ما مي‌سازيم
آزادي و امنيت
تو خونه‌ها مي‌آريم
**********
همه شايد شنيدند
قدرت آمريكا را
مي گن مي خواد يك شبه
فتح بكنه ايران را
**********
چندتا قرارداد خوب
با آمريكا مي بنديم
براي حفظ كشور
چشم رو خطاش مي بنديم
**********
حالا همه نگاهها
به صورت علي
همه مي خوان بدونند
برنامه اون چيه

علي از جا بلند شد
دستهاي اون مي لرزيد
نگاهي به حسن كرد
حسن به اون مي خنديد
**********
رفت روي سنگ و ايستاد
سرش را پايين انداخت
دستشو برد تو جيبش
كاغذش رو در آورد
**********
من مثل شماها
برنامه‌هاي داشتم
يكي يكي اونا را
روي كاغذ نوشتم
**********
يه مدرسه يه هتل
يه باشگاه ورزشي
يه خونه ويه ويلا
يه شهر دوست داشتني
**********
منم مثل شماها
به فكر فردا بودم
اينكه چطور يك شبه
زندگيمو بسازم
**********
اما ديدم نمي‌شه
پس بقيه چي مي شن
همونهاي كه امروز
مي خوان به ماراي بدن
**********
برنامه شخصي‌مو
از كاغذم خط زدم
برنامه مردم رو
به جاي اون نوشتم
اگركه مسئول بشم
يك شبه پولدار بشم
از حقوقم يك كمي
برسعيد مي ذارم
**********
آخه سعيد محبي
كه ممتاز كلاسه
بخاطر شهريه
شبا سركار‌مي‌ره
**********
وقتي كه مسئول شدم
كه ساختمون مي سازم
به جاي صد تا پله
يه اسانسور مي سازم
**********
چون كه محمد جواد
باباش يه مرد جنگه
اما ميگه هيچ كسي
نمي دونه چه كرده
**********
ميگه باباش يك شبه
صدتا عراقي كشته
شيميايي كه زدن
ماسكشو جا گذاشته
**********
ميگه كه چندين ساله
بابام حالش خرابه
وقتيكه بيهوش مي شه
مامانم غصه داره
**********
ميگه بايد مامانش
از48 تا پله
شوهرشو كول كنه
چون كه يك پا نداره
**********
برنامه بعدي ام
فقط مال فقراست
يه بيمارستان عادي
برا جنوب شهري هاست
بيمارستاني تميز
برا مريضايي كه
خرج دوا ندارن
پول عمل ندارن
**********
.اخه رضا اميري
كه مبصر كلاسه
ميگه مامان ريحانش
يه كليه نداره
**********
3ساله كه مريضه
خرج عمل نداره
بايد دياليز بشه
پولش رو اون نداره
**********
اتل متل زمونه
چرخيد رسيد به امروز
زمان انتخابات
بچه محل ديروز
**********
همونهايي كه ديروز
رو سنگي پاگذاشتن
يكي يكي نوبتي
برنامه ها رو گفتن
**********
ياد مياد كه اونها
از ته دل حرف زدن
تو عالم بچگي
خيلي چيزها رو گفتن
**********
يادت مياد همگي
به فكر فردا بودن
اينكه چطور يكشبه
زندگي رو بسازن
**********
حالا همون بچه ها
بزرگ و پر زور شدن
مي خوان تو انتخابات
هرجور شده ببرند
حالا به جاي روسنگ
مي‌رن پشت تريبون
برنامه اي ندارند
وعده مي‌دن فراوان
**********
همش مي‌گن اشتغال
شعار دولت ماست
اما همه مي دونند
اين وعده وادعا
**********
مردم كسي را مي خوان
كه كارنامه‌اش سفد
نمره مردونگيش
تو همه جا عالي
**********
مردم كسي را مي‌خوان
كه كور وكر نباشه
داد و دل مردم
ببينه و بشنوه
**********
ياد مياد تا ديروز
بين همه بچه‌ها
برنامه‌هاي علي
نبود مثل بقيه
**********
يادت مياد كه علي
به فكر بچه‌ها بود
فكر محمد جواد
فكر باباي اون بود
**********
سعيد محبي رو كه
شاگرد زرنگشون بود
تمام ذهن علي
به فكر كار اون بود
**********
اتل متل دوباره
زمان انتخابات
هزار هزار تا كانديد
هزار هزار تا شعار
حلا همه كانديدا
برنامه ها را گفتند
شعار ووعده‌ها را
هم گفتن وهم نوشتند
**********
حالا تموم دلها
منتظر يه مرد
يك مسئولي كه ذهنش
به فكر هرچي درد
**********
بين هزار تا كانديد
بايد يه كاري كنيم
بايد به هم بگرديم
علي را پيدا كنيم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 13:0  توسط طیبه رفیعی   | 

اول مطالب زیر را بخوانید بعد رأی بدهید...

تلخند: جنايات شهردار تهران فاش شد

از آنجا كه بالاخره يعني پس از گذشت 8 سال جناب آقاي خاتمي متوجه بحران ترافيك در شهر تهران شدند ما هم ذيلا دلايل بد بودن شهردار تهران را به ترتيب زیر مي آوريم:

1- مهمترين دليلي كه نشان مي دهد دكتر احمدي نژاد، آدم بي خودي است، اين است كه اوشان مثل شهيد رجايي وقتي كنار محافظان خود مي ايستد، آدم تعجب مي كند كه آخر اين چه مديري است كه لباس محافظانش از لباس خودش گران تر و با كلاس تر است!

2- در بي تربيت بودن شهردار تهران همين بس كه تا به حال به مناسبت روز تولد فرزند يكي از معاونين خود از پول بيت المال براي آن عزيز دردانه، پرايد، كادو نبرده اند!؟... خسيس بازي تا به كجا؟

3- از جمله دلايلي كه ثابت مي كند دكتر احمدي نژاد شهردار خوبي نيست اين است كه به جاي اين كه دو ساعت براي مردم سخنراني كند، 7 ساعت مثل آدم هاي بي كار به درد دل هاي مردم گوش مي دهد. كانه هيچ كاري در شهرداري مهم تر از شنيدن حرف شهروندان و حل كردن مشكلات اوشان نيست!

4- دكتر احمدي نژاد برخلاف شهرداران تهران در دو دولت سازندگي و چيزلاحات، نه تنها عرضه تهيه يك خانه اشرافي در مناطق شمالي شهر تهران را ندارند بلكه تا به حال هيچ كس اوشان را در ماشين ضدگلوله نديده است. وانگهي شهرداري كه بلد نباشد پيپ بكشد، حالا هي براي مردم كار كند!

5- در بدذاتي! دكتر احمدي نژاد يكي از دلايل هم اين است كه اوشان به جاي اين كه ماليات و عوارضي را كه از مردم مي گيرد به احزاب بدهد، صرف امور نامشروعي مثل وام ازدواج مي كند!

6- شهردار تهران، چند صباح بعد از مديريت در شهر تهران باعث شد كه مردم بفهمند شعار اصلاحات را چيزطلبان دادند اما اصول گرايان به آن عمل كردند. سر همين اگر نمايندگان مجلس ششم به جاي تحصن، خودشان را هم دار مي زدند، باز كك مردم نمي گزيد. آيا نبايد به خاطر اين كارها كه همه اش زير سر احمدي نژاد است به اوشان فحش بي تربيتي داد؟!

7- دليل هفتم، همچين محكم نيست، بي خيالش مي شوم!!

8- احمدي نژاد پايه گذار اين بدعت بود كه مردم از مديران به جاي شعار، كار مطالبه كنند. آيا همين مسئله جرم كوچكي است و مگر در قرآن نيامده: الفتنه اشد من القتل؟!

9- اخيراً كشف به عمل آمده كه شهردارتهران به جاي ادوكلن هاي 300هزار توماني، از عطرهاي حومه شاه عبدالعظيم استفاده مي كند. جنايتي كه حتي بيجه هم مرتكب نمي شد!

10- دكتر احمدي نژاد تا ساعت دوازده شب در سركار خود مي ماند. صبح هم ساعت 6 كارش را شروع مي كند. شما قضاوت كنيد كه يك مدير تا چه حد بايد جاني و خيانت كار باشد؟!

11- از ديگر دلايل بد بودن دكتر احمدي نژاد اين است كه قيافه اش نه شبيه كرباسچي است، نه الويري و نه ملك مدني. حالا قيافه بخورد توي سرشان، 20 سال است همين كت و شلوار را مي پوشد!؟

12- شايد بزرگ ترين جرم شهردارتهران، اميدوار كردن مردم به كارآمد بودن نظام باشد. چرا كه نه! جز اين است كه اوشان نان انقلاب را در حد مختصر، مي خورد و با كمال وقاحت حاضر نيست مثل بعضي حضرات براي ضدانقلاب خدمت نمايد؟!

13- دكتر احمدي نژاد برخلاف ديگر شهرداران تهران، حاضر نيست سياست هايي را اتخاذ كند كه به گران تر شدن شهر تهران منجر شود؛ اين تن بميرد؛ اوشان بيشتر به حاجي ارزوني ها شباهت ندارد تا شهردارتهران؟!

14- چندي پيش شهردارتهران براي حل مشكل ترافيك علاوه بر احداث اتوبان هاي جديد و اصلاح برخي اتوبان هاي قديمي، خواهان برچيده شدن بساط نمايشگاه بين المللي از محل فعلي شد. اين در حالي است كه وزراي همين آقاي خاتمي با اين كار اوشان كه گره ترافيك را تا حدي باز مي كرد، مخالفت كردند. اين گذشت تا اينكه هفته گذشته رئيس جمهور بالاخره متوجه ترافيك تهران شدند. خب اين وسط چرا آقاي احمدي نژاد بايد بي گناه باشد؟! خود همين جرم كوچكي نیست؟!

15- چندي پيش چيزنامه ها ليست مديراني را كه از شهرام جزايري، پول هنگفت گرفته بودند، چاپ كردند و چون نام آقاي احمدي نژاد در اين ليست نبود، معلوم مي شود كه اوشان اصلاً مدير نيست!؟

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 9:20  توسط طیبه رفیعی   | 

آقای خامنه ای

ریاضیات

مقالات فیزیک

یه سایت سیاسی تپل

جامعه ریاضی ایران

صبح

سبکبالان

ریاضیات زیباست

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 12:31  توسط طیبه رفیعی  

سایت آقای احمدی نژاد

طرفداران نسل سومی دکتر احمدی نژاد

سایت قزوینیان جبهه 22بهمن

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 9:35  توسط طیبه رفیعی   | 

  

بسم الله الرحمن الرحيم

 

به آفتاب اقتدا می کنیم و با شبنم صبحگاهی وضو می گیریم    

و در محراب گل سرخ قامت سبز می بندیم

و با قنوت عطر گل یاس تشهد می گوییم و به هر چه زیبایی و خوبی پروردگار

سلام می فرستیم     

 

                 بسم الله الرحمن الرحیم

همه باور کرده اند که جنگ دیگر تمام شده است،آهای شب تو چرا باور نمی کنی؟!این همه ادا در نیاور،ما فریب نمی خوریم.این ابرهایت،این ستاره هایت،هنوز بوی آن شب های عشق را می دهند،اما دیگر روزگار شهادت گذشت.دیگر به عشق ورزی پایان داده شد،نمی دانم شاید هنوز قطع نامه در باطن آسمان ها مراحل پذیرش را طی می کند و شاید مجمعه گردان هنوز جام زهر را به آن جاها نبرده است و شاید هم فرشته ها هنوز بر سر مرتبه ثواب چکاوک سلاح مرافعه دارند،شاید هم هنوز شهدا دارند به سوی محبوب هم چنان به سرعت می روند و به غایه القصوا نرسیده اند.شاید هم هنوز هم که هنوز است شب به زمستان دل نبسته است.

نه،نه،دیگر دندان طمع را باید بکشی،دیگر آنها نیستند.همه رفته اند،توبه کرده اند که دگر می نخورند با دگران،آنها که شب را تا به صبح می نالیدند،آنها که عادت کرده بودند، قطرات اشک خویش را چون ابرها به زمین بسپارند،همه دیگر رفته اند ،نیستند و تصمیم هم ندارند که دوباره بازگردند،از ما آدم های دلبسته به این خاکدان متنفرند،

آهای شب دیگر رزم شبانه ندارند،تا در طول راهپیمایی به هم سفارش کنند «ذکر یادتان نرود».آن سبو بشکست  و آن پیمانه ریخت،دیگر آن شب ها گذشت  و آن روزگاران به صفحه تاریخ پیوست،دیگر باید داستان آن شب ها را گفت که دیگر کم کم افسانه می شوند.

مگر می شود باور کرد که شب را  پیوسته در طول عمر کوتاهش تا به صبح می نالید مگر خمخانه مرکزی عشق قلب کوچک او بود؟!او را چه شده بود؟که چون مار بر خود می پیچید که این همه مواظب بود که آداب حضور در محضر را رعایت کند و دست از پا خطا نکند،مگر او در عمر کوتاهش چه قدر گناه کرده بود که انقدر از عواقب سوء گناهش شب را تا سحرگاهان بر روی خاک و خاشاک می غلتید؟این چه عشق سوزانی بود که شب را روز زندگی اش قرار داده بود.

طلعت  شب  باز  نمودار   شد           عاشق بیچاره گرفتار شد

   چشمک استاره یکایک به  ناز       دعوت درخواست به رازونیاز

راستی یادت که نرفته وقتی که به مرخصی می آمد همین که از اتوبوس پیاده می شد ساکش را روی زمین می کوبید و می گفت آخ باز برگشتیم!

راستی،آهای شب،همین ستاره ای که اینک روی همین شهر آرام آرام خوابیده است،یادت هست که آن شب وقتی که گلوله به روی سینه اش خورد،تلپی به پشت افتاد تا جان در بدن داشت جز حسین حسین نگفت،و چه قدر آرام خوابیده بود،خلاص شد از هر چه من بودم و دیگران.

امان به دست این همه تزویر و ریا و سالوس و نخوت و عجب و.... . او رفت به جمع خوبان،به همان جایی که یک عمر انتظارش را می کشید که دل سنگ را هم می شکافت.

او بود راستی هیچ کس محرم او نبود حتی فرشته ها!!چون باید دم به دم محبوب می داد و هر فاصله ای هر چند کوتاه از اهل راز،خود یک مصیبت بزرگ است اما آهای!او که آرپی جی را می گرفت و با چه استواری «ما رمیت ادرمیت لکن الله رمی»چه لذتی می برد؟!آن گاه که می گفت ای کاش یک خمپاره ای بیاید تکه و پاره ام کند و به هوا شلیک کند و فرشته ها به صد دست مرا نگذارند که به زمین بیایم و به بالا ببرندم .

به این ابرهایت بگو این همه درهم و برهم نشوند و این قدر خودشان را گرفته نشان ندهند.ضمن اینکه حس ظن نداریم ساده لوح هم نیستیم خوشا به حای حافظ که در میکده اش باز است. اما در میکده عشق ما را سه قفله کرده اند!!

اما از این پس باید عزا بگیریم،چرا که در دوران جنگ که زمانه نقد شهادت بود نمی بایست محزون می بودیم،زیرا چه بسا که به ضعف تفسیر می شد ولی حالا عزادار بودن ذکر عشق بازی آنان است و شرکت در حماسه هایشان که شاید به این منتهی بشود که شهادت را اگر چه نسیه به سوی ما حواله کنند

 پس بیرق های سیاه را در کوچه های دل باید آویخت.پرچم های دل را باید نیم افراشته نگاه داشت.اگر کمتر بخندیم چه بسا منصفانه تر باشد.با این حال:

رزمنده ها هم گلند

اما تو ای شهید

غنچه سرخ آن گلی

تو آخرین قطره پیاله عشق را

هم نوش کردی

تو در آسمان با صفای عشق

«تنها» ستاره ای

تو بر قلب سیاه ظلم همچون شراره ای

تو بر بلندای بام آفرینش

مناره ای

اذان شهادتت

جز تکبیر هیچ نداشت

این جسارت است

وگرنه سود فصل وصل تو را

شنود میکردیم

بگذار تو باشی و دوست

و ما هم که نامحرم خلوت انس تو بودیم

همچنان باشیم

بگذار قصه تو را از آغاز ساز کنیم

تو حسن مطلع وجودی

هابیل را می گویم

وهم حسن ختام آنی زیرا که آخرین حرف را خون تو خواهد زد

تو لاله وجودی

همه هستی تشنه دیدارتوست

زمانی تو را می بیند

که نیستی                                         ع.ر.قم

 

 

سرزمین حماسه ها      بسم رب الشهداء و الصدیقین

 

و تو از طلائیه گفتی و من از مدال های طلایی می گویم که سالار شهیدان بر گردن ستاره های حماسه ساز تاریخ آویخت.مدال طلای عشق و ایثار و شهامت.مدالی به رنگ خون سرخ شهیدان.مدالی طلایی برای شورآفرینان پرشور، که اهل سعادت آباد عشق بودند و از ساکنان سرزمین سبز نماز.اهل محله رکوع بودند و ساکن قصر سجود.ملیت بندگی داشتند و لهجه شان لهجه خشوع بود.

 و چه زیبا تمام مهر خود را به دوست ابراز کردند و چه قدر ساده و صمیمی تمام خلوص خود را  با سجده ای نثارش نمودند.

آنان که خنکای نسیم ذکرشان تا محمل های بهشتی بهشتیان می رسید و ندای ملکوتی یارب یاربشان آن سوی آسمان پاکی ها را درمی نوردید.همان دلهای سودایی و بی قراری که آتش عشقشان جز به دیدن روی یار آرام نگردید و سینه هاشان پرجوش و پرخروش در امتداد نفس های عشق هم چنان در تپش بود.

همان دریادلان  صف شکن که اقیانوس قلبشان مالامال بود از عطر زیبای یا حسین.

عاشقانی که تپه های تیره خاک را پیمودند تا به قله های روشن افلاک بپیوندند.لاهوت را درنوردیدند و شاید به فرا تر از آن دست یافتند.

....و چه عشقناک زیبایی آفریدند و زیبا شدند...

بزرگ مردان حماسه ساز تاریخ ،که هنگام وصال،علی علی گویان،ندای «فزت برب الکعبه» سر دادند.

 به خورشید ایمان دست یافتند، در حالی که حسین حسین می گفتند.

سرداران رشید قرآن که به  تنها ترین سردار اقتدا کردند و بی مهریشان نسبت به این عالم خاکی گرفتار های خاک و خواب را شبیه ام ابیها ابراز نمودند.

یگانه های تاریخ که رؤیای شیرین وصلشان جز با ناله هاشان به وقوع نمی پیوست.ناله هایی که رنگی غریب داشتند و بویی ناآشنا و گویی از عالمی دیگر می آمدند.

و طلائیه تکه ای از بهشت که در آنجا می توانستی نه یک خورشید بلکه صدها نه هزارها خورشید ببینی.خورشید هایی عالمتاب که خورشید نورش را از نور قدومشان گرفته بود و نمی دانست که حرارتش از هرم نفس این لاهوتیان است.

سخن از شلمچه به میان آوردی که همانا شلمچه قرارگاه ظهور همه خوبی هاست.سرزمین عشق که تجلی تمامی مظاهر عاشقی است و محل اجابت«اللهم الرزقنا توفیق الشهادت»هاست.

نقطه وصل همه جاده های عشق است و همه عشق ها،عاشق ها و عشق بازی ها به آن منتهی می شوند.

از دور که می نگری گویی آسمان به زمین چسبیده؛نزدیک که می شوی می بینی نه این زمین است که با آسمان یکی شده و این نقش و نگار زمین است که ستاره های پرفروغ آسمان می پنداشتی شان و آن جاست که از خدا می خواهی تمام آرزوهای آرزومندان آرزوهای بزرگ را به تو بدهد.

و زمین که گویی بال در آورده، به این بالندگی اش می بالد.

وقتی به میانشان می روی دیگر مرز بین زمین و آسمان را در نمی یابی؛روی زمین راه می روی اما بوی خاک را احساس نمی کنی.جایی که زمزمه سلام و صلوات عرشیان را می شنوی که پیرامون این مردان خدا طواف می کنند.

                                                ط. ر. قم

 

------------------------------------------------ 

انتظار منتظر                                          به نام خدا

                                                                                 

آن گاه که همسان با آسمان دلم می گیرد و هم چون باران قصد اشک می کنم اندیشه تو را در ژرفای وجودم احساس می کنم.تویی که هم منتظَری و هم منتظِر.تویی که آمدنت آرمانی است برای همه فرشته ها و همه شوق لحظه دیدار دارند.

در آن لحظه که تو می آیی آسمان پر از عشق می شود و زمین خاکی تن من سبزه شدن را تجربه می کند.تو می آیی و دیگر نگاه غمگین غروب در چشم های دریا گره نمی خورد و رؤیای نیلی دریا برهم نمی زند و عشق هم چنان به وسعت آسمان و آرامش دریا می ماند.

می آیی اما نمی دانم چه وقت؛در کدامین بهار و از کدام جاده مه گرفته انتظار؟!

می آیی از آن سوی چشم انتظاری ما.می آیی و ردای آسمانی ات را بر تن پوش خاکی زمین می گسترانی.

خاطاتمان تقویم هایی است که نیامدن تو را به گریه نشسته اند.درختان برگ ریزان دوری تو اند و پاییز سرد زندگیمان طولانی شده

تو را در ابتدای کدام غزل به ظهور خواهیم نشست؟ ای بلندای عرفان! بیا تا زمزمه سلام و صلوات عرشیان را بشنویم و صلابت نگاهت را حس کنیم.

تو در کدام جمعه طلوع خواهی کرد و ما در کدامین جمعه آمدنت را آذین ببندیم.

در کدام جمعه می آیی که من با آرزو های قشنگم تا بی کرانه ها پرواز کنم؟تو پشت کدامین سکوت بلند پنهان شده ای و در کدام گلستان شاعرانه آرمیده ای؟ بیا،بیا که چشم هایمان را فرشی ساخته ایم تا هر چشم چراغی باشد بر مقدم ظهور تو.بیا،بیا تا ستاره های چشمک زن مهربانی عشق تو را به نظاره بنشینند و صدای افلاکی تو را که از لاهوت می آید بشنوند.بیا که منتظرانت همان دل های بی قرار و سودایی هستند که جز به آمدنت آرام نگیرند.همانانی ترانه یاد می سرایند و رؤیای وصل را با خنکای ذکر نثار روح لطیفشان می کنند و با ترنم صدقتشان تا گنبد دوار می رسند.

بیا که قطار وجودم لکوموتیو های بی شمار غصه را به دنبال می کشد و فقط آمدن توست که قلب ها را تسکین می دهد.تو سکاندار آن کشتی نجاتی که همراه با طلایه دارن حکومت عدل،صاحبان ایمان را تا اوج ببری.

تو آن سرود پروازی که نغمه شکفتن سر می دهد.تو همان نگار فروزانی که دنیایی را مبتلای عشق خود کرده و دل جماعتی را از عظمت نگاهش به لرزه در آورده. تو دریای بی کرانی هستی که موج های شورآفرینش احساسی روحانی را مهمان دلها می کند و تبسم بهاریش دل را مسافر دیار دوست.

... و اما تو می آیی و یمن آمدنت عطش دل های کویری را می زداید...

ط.ر.قم              

 

           

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 9:21  توسط طیبه رفیعی   |